| بچه درس خون | |||
سلام علیکم
توی 4تا پست خیلی گذشته به دلایل توجیحی اشتباهات بچه درس خون پرداختیم ( اوه اوه !
)
حالا بچه درس خون دوباره می خواد با یک اراده ی قوی تر از گذشته ، دوباره بچه درس خون بشه ( واسم دست بزنید .
هورا !
)
خوب حالا چی کار کنیم به نظر شما ؟!
آهان !
خوب وقتی یک بچه درس خون حرفه ای بودم یاد گرفتم که اگه بخوام هر روز رو به مطالعه ی یک درس بپردازم یا یک کتاب رو مرور کنم و بعد سراغ بعدی برم خیلی زود اراده ضعیف و درس خوندن خسته کننده میشه . پس کاری که من باید بکنم اینه که یک برنامه ریزی قشنگ داشته باشم
که به همه ی درس ها برسم و البته کارهایی که دوست دارم رو هم انجام بدم .
به یک نکته ی دیگه هم رسیدم . اینکه هر وقت خدا و نماز و قرآن و ورزش و تفریح از برنامه ریزیم حذف شد یک بازنده ی تمام عیار شدم .
من توی راه علم و دانش یک هدف بزرگ واسه خودم دارم و می خوام هدف بزرگم رو خورد خورد کنم تا به هدف ها و پاداش های اسکینر برسم .
می خوام یک دانشمند و عالم بزرگ و خبره بشم ( مسخره نکن دیگه !
آرزو بر جوانان عیب نیست
)
می خوام توی دانشگاه همیشه اول باشم .
می خوام توی کنکور نفر اول بشم.
می خوام کتاب های درسی رو اینقدر خوب بخونم که حتی وقتی هم سن مامان و بابام شدم همه ی مطالب دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی توی ذهنم مونده باشه .
می خوام آزمون هایی که توی هر ماه از خودم می گیرم خیلی خوب بدم .
می خوام برنامه ای که این هفته برای خودم در نظر دارم مو به مو و با اراده ی قوی اجرا کنم.
می خوام امروز از دیروز بهتر باشم . هم ساعت مطالعاتی بیشتری داشته باشم و هم درک مطالبم بالاتر و حواس پرتی کمتر داشته باشم .
می خوام هیچ ساعت و ثانیه ای رو از دست ندم .
خوب !
راستی من توی مطالعات و همه ی کارهامو از جعبه ی جادویی G5 استفاده می کنم . پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید . ( به نظر شما آقای ملکی طراح و صاحب محصولات G5 چقدربابت تبلیغات بهم بده خوبه ؟
)
تا پست بعدی ...
یا حق
...
سوال چهارم رو خودتون تنهایی جواب بدید !
سوال چهارمی که باید از خودتون بپرسید اینه که :
تلخ ترین لحظات زندگیتون چیه و چه درسی از این لحظات گرفتید ؟
خوب حتما با خودتون میگید این دیگه چه سوالیه ؟! چرا باید درد و ناراحتی و تلخی ها رو به خاطر بیارم و بنویسم و نهایتاَ خودمو ناراحت و افسرده کنم ؟!
اشتباه می کنید ...
اگه یه کمی بیشتر فکر کنید دلیلش رو می فهمید .
انسان ها با 3 چیز رشد می کنند : 1- غم 2- رنج 3- مشکلات
همه ی آدمای بزرگ موفقیت های خودشون رو حاصل شکست هاشون می دونند.
اگه مشکلات و تلخی های زندگی رو روی کاغذ بیارید و بعد یکی دو بار بخونید و بعد از اون تجربه و درسی که از این تلخی ها و مشکلات گرفتید رو با یک رنگ قرمز زیرش بنویسید متوجه می شید که همون مشکلات و تلخی ها امروز دنیایی انرژی به شما داده .
کمی فکر کنید
... و بعد ... امتحان کنید ...
یا حق

سوال سوم ...
چه کار هایی به من آرامش میده ؟
) یک آرامش خاص و بی نظیری دارم . به کارهای روزانه هم نظم قشنگی می بخشه 
گاهی احساس می کنم هیچ کسی توی این دنیای خاکی وجود نداره که منو دوست داشته باشه ! ( خوب حتما بلد نیستم چطوری محبت کنم دیگه ! )
)ادامه دارد ...
...
سوال اول توی پست قبلی رو جواب دادید ؟
حالا نوبت به سوال دوم می رسه که شاید کمی طولانی تر باشه .
سوال دوم ...
چه کار ها و چه چیز هایی باعث میشه من خوشحال باشم ؟
( چه مادی چه معنوی همه رو بنویسید )
کاش از من راضی بشه )
)
)
)
)
)
) یادمه یه روز که داشتم می رفتم حرم امام رضا (ع) یکی از خانم های خادم حرم که مسئول امنیت هستند وقتی دید من یک جوان 18?19 ساله هستم و بر خلاف جوونای با کلاس امروزی ( خیال باطل ) چنین پوشش و حجابی رو پذیرفتم ( التماس ریا
) کلی خوشحال شد و با یک لحن خیلی مهربون به من خوش آمد گفت ( اینقده ذوق کردم
)
)
)

)
) ادامه دارد ...
میگن مقدمه ی خداشناسی همیشه شناختن خود و به عبارتی خودشناسی هست .
خوب به نظر شما چطوری میشه که آدم خودشو بشناسه ؟!
خیلی از صاحب نظر ها و روانشناسان میگن میشه با طرح سوالات و پاسخ گویی به اون سوالات خودمون رو بشناسیم .
خوب سوالای زیادی میشه آدم از خودش بپرسه ولی واقعا کدوم سوالات از همه مهمتر و کلیدی تر هست .
من یه بار این سوالات رو برای خودم نوشتم و بهشون جواب دادم ولی تاثیر نداشت . از یکی پرسیدم و اون شخص محترم گفت باید یه مدت همیشه اون سوال و جواب ها جلوی چشمت باشه و وقتی می خوای واسه ی زندگیت یا حتی انتخاب رشته و یا همین امروز برنامه ریزی کنی از این جواب ها بهره ببری .
خوب فکر خوبی بود . منم دارم همین کار رو می کنم . والبته توی وبلاگ هم می خوام بزارم . شاید با خودتون بگید چرا اینجا ؟ این که دیگه خیلی شخصی میشه ؟ خوب منم جواب میدم که : دفعه ی پیش که به اون همه سوال جواب دادم بعدش احساس کردم خیلی این کار بیهوده بود! خوب من که اینا رو خودم می دونستم و خودم جواب دادم . بازم همون شخص محترم به من گفت که شاید این سوالاتی که روانشناس ها در اختیار گذاشتند همش مهم نباشه یا شاید بعضی هاش از بعضی دیگه مهمتر باشه و باید موشکافانه تر جواب می دادی . خوب منم گفتم سوالای مهمش رو برام بنویسه و یه بار خودش به اون سوالات جواب بده تا منم یاد بگیرم حالا من از خودم براتون اینجا میزارم تا شاید کسانی که اطلاعی ندارند متوجه بشند.
خوب من واسه ی جواب دادن هر کدوم از این سوال ها شاید حداقل یک روز رو صرف کردم و بیشترینش 3 روز طول کشید . ( تازه خوبه قبلا به این سوالات جواب داده بودم
)
خوب ...
سوال اول ...
بزرگترین آرزوی من در زندگی چیست ؟
( خوب آدم با آرزوهاش زنده هست و باید یادمون باشه که انسان موجودی جاودانه هست و باید همواره آرزوی اصلی و بزرگ خودش رو طوری انتخاب کنه که پایان ناپذیر و جاودانه باشه و آرزو های دیگر رو در راستای رسیدن به این آرزو انتخاب کنه . )
آرزوی من :
می خوام پروانه ی بی پروا باشم .
حتما شما هم این شعر عطار رو خوندید و معنی کردید . شاید معنی کردن این شعر خیلی آسون باشه ولی اگر مفهومش رو درک کرده باشید شاید و حتما شما هم آرزوی اون پروانه ی بی پروا رو دارید (رسیدن به مرحله ی عین الیقین و نابودی در وجود پروردگار) شایدم به جایی برسید که مثل حلاج توی خیابون فریاد بزنید .... انا الحق ...
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان
کی خبر یابی ز جانان یک زمان
ادامه دارد ...